
مردی در کنار ساحل دورافتاده ایقدم می زد. مردی را در فاصله دورمی بیند که مدام خم میشود وچیزی را از روی زمین بر میدارد وتوی اقیانوس پرت میکند. نزدیکتر می شود، میبیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می افتددر آب میاندازد. پرسیدم: صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟ مرد پاسخ داد: این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد. دوست من حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد.تو که نمیتوانی آنها را به آب ...
ادامه مطلب