
بالاخره تموم شد اصلا باور کردنش هم سختهیه حس سبکی خاصی دارم حس می کنم دارم رو ابرا راه می رماین امتحان آخری از همه سخت تر بوداستاد هم در حد مرگ مارو ترسونده بود که همه رو می ندازمبعد از امتحان فهمیدم چه قدرتی داره حرف زدن یه روان شناسالکی الکی مارو ترسونده بودبرچسبها: عطر باران, شعر عاشقانه, دلنوشته, جملات قصار, متن کوتاه نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۶ساعت 18:22 توسط حانی| Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
مردی در کنار ساحل دورافتاده ایقدم می زد. مردی را در فاصله دورمی بیند که مدام خم میشود وچیزی را از روی زمین بر میدارد وتوی اقیانوس پرت میکند. نزدیکتر می شود، میبیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می افتددر آب میاندازد. پرسیدم: صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟ مرد پاسخ داد: این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد. دوست من حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد.تو که نمیتوانی آنها را به آب ...
ادامه مطلب
رسول خدا را در خواب دید که به او می فرماید: چرا برای فرزند من شعر نمی گویی؟! بگو: باز این چه شورش است که در خلق عالم است.محتشم از خواب بیدار شد و شروع به سرودن ترکیب بند عاشورایی خود کرد....
ادامه مطلب
شبیه دخترکی شوق یک عروسک داشتچقدر بی تو دلم آرزوی کوچک داشتپس از شهود دو چشم سیاه خورشیدیدلم به صبح و به آن اختران شب شک داشتبه جز تو با همه باغ کاکتوسی بودتنم به قامت تو اشتیاق پیچک داشتمشامم از نفس و بوی تو معطر بادتنت عصاره ای از عطر یاس و میخک داشتمرا به جشن شبی بی ستاره روشن بردزنی که بر تن خود از ستاره پولک داشتدر این بلوغ مکدر به هر دروغ و فریبدلی به پاکی آب و زلال کودک داشتهمیشه همسفر ابر می شدم با توسفیر چشم تو با خویش بادبادک داشتدر این قفس که مرا از تو دور و تنها کردچقدر حنجره ام بغض یک چکاوک داشتبه یاد چشم تو آرام پلک می بندمکه بی تو خواب و خیا...
ادامه مطلب
نازنینم ، رنجش از دیوانگی هایم خطاستعشق را همواره ،با دیوانگی پیوند هاستشاید اینها امتحان ماست ،با دستور عشقورنه هرگز،رنجش معشوق را عاشق نخواستچند میگویی ،که از من شکوه ها داری بدللب که بگشایم ،مرا هم با تو چندان ماجراستعشق را ای یار ، با معیار بی دردی مسنجعلت عاشق طبیب من ، ز علت ها جداستبا غبار راه ،معشوق است راز آفتابخاک پای دوست ،در چشمان عاشق توتیاست...
ادامه مطلب
هرگز نخواهد شد غمت مثل نفس عادتتا با توأم من این چنین هر لحظه هم صحبت پر می شود از عکس رویت قاب چشمانمتو نیستی محبوب من، لعنت به این قسمت پرواز در آغوش تو سهمم نشد آخربا هیچ دارویی مداوا زخم این حسرت از دست این سیلاب کاری بر نمی آیدتو حک شدی بر چشم من - همزاد این غربت- آه از تمام نقشه های بی سرانجامیکه می کشیدم سوی چشمان تو هر ساعت با ترس باید با تو باشم در خیالم نیزمی دزدم از لب های سرخت بوسه با وحشت من جان خود را نذر عشقت کرده ام ای دوستبرگرد تا من جان بریزم پای آن قامت زین العابدین محب علی ...
ادامه مطلب
دلم به ياد تو افتاد و شد دوباره هواييچقدر واژه بميرد غزل غزل تو بيايي نشسته ام به اميد تو ای حماسه شيرينبريز آمدنت را به کام تلخ جدايي ملال نيست اگر با سپاه گريه بجنگماگر تو فاتح دريا، دچار صلح و صفايي به این کرانه سفر کن ببخش بر من و بشکنفروغ صاعقه ای را، طلسم مرگ صدايي چقدر فاصله بين من و الهه چشمت؟چقدر مانده نگاهي به روي من بسرايي؟ بهانه ایست رسيدن ، مسير هجر تو زيباستچه خوب روز و شب ما نمی رسند به جايي مخواه آخر افسانه ها به ميل تو باشدوصال لیلی و مجنون بگو که با چه بهایی؟ زین العابدین محب علی ...
ادامه مطلب
تاوان دروغ در خفا نیست عزیز چون چوب خدا بی صدا نیست عزیز دیروز دل مرا شکستی، امروز این درد برایت آشنا نیست عزیز بهزاد شهبازی...
ادامه مطلب
تاريك ترين ساعت شب، درست ساعات قبل از طلوع خورشيد است... اميدوار باش...
ادامه مطلب
وقتی که داشتم برگه های طلاق رو امضا می کردم برگشتم بهش گفتم: انگار این صحنه رو قبلا هم دیده بودم! به این میگن دژاوو! فکر می کنم این لحظه چند بار واسم اتفاق افتاده، ما از هم جدا میشیم و بعد بدون اینکه ما متوجه بشیم زمان به عقب بر می گرده، و ما دوباره همدیگر رو می بینیم و بهم علاقه مند میشیم و پس از چند سال باز به مشکل بر می خوریم و از هم جدا میشیم، و بعد دوباره زمان به عقب بر می گرده...فکر می کنم اگه الان هم دوباره به گذشته برگردم باز هم عاشقت بشم، من باور دارم که اشتباه خوبی بود، چون حس هایی که تجربه کردم و چیزهایی که یاد گرفتم واسم خیلی ارزشمندن.تنها خواسته...
ادامه مطلب
اين بار با قواي جنون بردبارتردل مي زنم به آب از اين بي گدارتر گفتم رها نمي شوم از خود ولي دلم با جبر چشم هاي تو بي اختيارتر... در باور و پسند دل من چه تحفه اي از جاي بوسه ات به لبم يادگارتر معجون حسن و مهر تو با من چه کرده است مستم به شوق ديدن و دل بي قرارتر در سنگالخ کاخ وصالت منم هنوز با اين جنون قدم به قدم استوارتر کم کم به سير وادي تاريک مي روند اين چشم هاي روشنِ در انتظار تر اي وقت از مسير دو چشمم گذشتنت بر سينه ضربه هاي دلم بي شمارتر وقت است تا به جذبه خود معجزي کني تا اين ستاره ات نشود بي مدارتر گلهاي من به عطر تنت خو گرفته اند در بسترم شکوفه کن ا...
ادامه مطلب