
دلم به ياد تو افتاد و شد دوباره هواييچقدر واژه بميرد غزل غزل تو بيايي نشسته ام به اميد تو ای حماسه شيرينبريز آمدنت را به کام تلخ جدايي ملال نيست اگر با سپاه گريه بجنگماگر تو فاتح دريا، دچار صلح و صفايي به این کرانه سفر کن ببخش بر من و بشکنفروغ صاعقه ای را، طلسم مرگ صدايي چقدر فاصله بين من و الهه چشمت؟چقدر مانده نگاهي به روي من بسرايي؟ بهانه ایست رسيدن ، مسير هجر تو زيباستچه خوب روز و شب ما نمی رسند به جايي مخواه آخر افسانه ها به ميل تو باشدوصال لیلی و مجنون بگو که با چه بهایی؟ زین العابدین محب علی ...
ادامه مطلب
بيهوده نيست خواستن تو سراب من رازيست در عبور شبانه، شهاب من زيباترين نشانه من از تو گفتن است اي همدم هميشه اوقات ناب منچشمم توان ديدن روي تو را نداشت يک بار رنجه کن قدمی تا به خواب من از بي تو بودنم چه بگويم همين بس است زهر است بي تو جرعه شهد شراب من خواهم گذشت از همه و هر چه با من استآبادي تو باد تمام خراب من حتي نمانده نکته و ابهام کوچکي وقتي لب تو میشکفد در جواب من از رازهاي حافظ و سعدي کمی بگو ليلاي داستاني شعر و کتاب من دراین کتاب با قلم مهرباني ات بگذار نقطه ای سر خط عذاب من زین العابدین محب علی ...
ادامه مطلب
دلتـنگ توام جانا هردم که روم جـاییبا خود به سفر بردم یاد تو و تنـهاییرفتم که سفر شاید درمان دلم گـرددرفتن نبُود چاره وقتی که تو اینـجاییاز کوی تو رفتم من تا دل بشود آرامبیهوده سفرکردم وقتی که تو مـاواییبا یک غزل ساده از عشق تو مـیـگویمآخرچه شود حاصل جزغصه و رسـواییدر حسرت دیدارت بی خوابم و بـیدارمیاد دل من هستی؟ای مظهر زیـبـاییتلخ ست همه ی عمرم از شدت دلتـنگییا سوی تو باز آیم؛یا اینکه تو مـی آیی! مولانا...
ادامه مطلب
دلم به دام نگاهت اسیرتر شده استچقدر ماهِ رخت سربه زیرتر شده است ! چقدر خانه برای صدات میمیرد ! چقدر عطر تنت دلپذیرتر شده است! منم ...ولی نه همانی که میشناختیاشدلم به وسعتِ صد سال پیرتر شده استشکستنی شده ام ؛ دست بر دلم نگذاراز آنچه فکر کنی گوشه گیرتر شده است پرندهای که از آنسوی میله میترسیدبرای با تو پریدن دلیرتر شده استقدم به سینهی سوزان من گذاشتهایدوباره گوشهی چشم کویر ، ترشده است حسنا محمدزاده...
ادامه مطلب
اين بار با قواي جنون بردبارتردل مي زنم به آب از اين بي گدارتر گفتم رها نمي شوم از خود ولي دلم با جبر چشم هاي تو بي اختيارتر... در باور و پسند دل من چه تحفه اي از جاي بوسه ات به لبم يادگارتر معجون حسن و مهر تو با من چه کرده است مستم به شوق ديدن و دل بي قرارتر در سنگالخ کاخ وصالت منم هنوز با اين جنون قدم به قدم استوارتر کم کم به سير وادي تاريک مي روند اين چشم هاي روشنِ در انتظار تر اي وقت از مسير دو چشمم گذشتنت بر سينه ضربه هاي دلم بي شمارتر وقت است تا به جذبه خود معجزي کني تا اين ستاره ات نشود بي مدارتر گلهاي من به عطر تنت خو گرفته اند در بسترم شکوفه کن ا...
ادامه مطلب